خانه / بومگردی / در کوچه پس کوچه های یزد

در کوچه پس کوچه های یزد

هر چی میگذره به اون کیفیت مطلوب در سفر کردن‌هام دارم نزدیکتر میشم. شاید آشنایی با جاده خاکی و سبک سفرهایی که داره یکی از دلایل این بهبود باشه. شاید هم مرور زمان و تغییر دغدغه های زندگی، علتی شده بر اینکه دیگه صرفا برای تفریح کردن سفر نکنم. خیلی این مطلب رو بسط نمیدم و فلسفی نمیکنم به همین خاطر سریع بریم سر اصل مطلب. اون هم بیان خاطرات یک سفرِ متفاوت به یزد و اتفاق‌هایی که تو این سفر رقم خورد. به هر جایی می‌رسیدم تو یزد از خودم می‌پرسیدم: چرا اینجا همه چی آنقدر خوبه؟ چرا یزد هنوز درگیر اون مدرنیته‌ی افسارگسیخته نشده؟ انگار یه عزمی وجود داره که یزد، یزد بمونه و این حس خوب به آدمها و گردشگرها منتقل بشه.

میدان امیرچخماق
میدان امیر چخماق

در مورد سفر به یزد خیلیا سفرنامه نوشتن و بسیاری از جاذبه‌ها و دیدینی‌هاش رو معرفی کردن. شاید من هم به عنوان یک کوله‌گرد که کمی آوارگی رو چاشنیِ سفرهاش میکنه تا بیشتر ببینه، بیشتر همراه شه و بیشتر تجربه کنه، بتونم از زاویه‌ی نگاه خودم، یزدِ زیبا و اصیل رو شرح بدم.

یک روز از هفت روزِ سفر رو قرار بود کاملا تو یزد سپری کنم اما نه به این سبک که فقط جاهای خفنش رو برم ببینم. تصمیم گرفته بودم برم بین مردم، از کوچه پس کوچه‌های یزد رد بشم، به دیوار خشتی کوچه‌های باریک و کوتاه تکیه بدم و منتظر دوچرخه های قدیمی بشم. دوست داشتم توی این یک روز با تمام وجود یزد رو حس کنم.

ساعت ۴ صبح به ایستگاه راه آهن یزد رسیدم. دقیقا از همین نقطه یزدگردی برای من شروع شد. مقصد اول جایی بود که بتونیم با یه صبحانه قوای مورد نیاز برای یه روز طولانی و جذاب رو تامین کنیم. با پرس و جو از افراد اندک تو خیابون، به میدان مارکار و گذر زیرش رسیدیم که دایی سمیر با کله پاچه  و مرامِ خودش کاملا یه صبح پرنشاط رو برامون رقم زد. پس از کله پاچه‌ی دایی سمیر حرکت تو سطح شهر رو آغاز کردیم. همه جا تاریک بود و گرگ ومیش هوا کم کم داشت خشتهای خونه ها، کوچه ها و بادگیرها رو نمایان می کرد.

مقصد دوممون رو میدان امیر چخماق در نظر گرفته بودیم. از میدان مارکار که یک ساعت با معماری خاص داشت و میگفتن نقطه ی مرکزی ایرانه تا میدان امیر چخماق رو پیاده طی کردیم. مثل همیشه مسیر اصلی خیابون‌های یزد رو فراموش و به کوچه و پس کوچه های یزد زدیم. تا اینکه بلاخره با گذر از بازاری که هنوز باز نشده بود به امیر چخماق رسیدیم و نیمکت روبروی میدان، بهترین جا برای استراحت و بساط کردن ما بود. البته استراحت ما یه ذره عجیب و کمی هم نظم شهری رو در اونجا بهم زده بود ولی تجربه ی بساط کردن و ساز زدن کنار نیمکت و رد شدن مردم قطعا یه خاطره جذاب رو رقم زد. خاطره ای که چند ساعتی ما رو هم در تاریخچه‌ی این بنای تاریخی دوره ی تیموریان شریک کرد.

آهنگری در بازار خان

مقصد سوم دیگه دیدن یک جاذبه‌ی تاریخی یا خوردن یه خوراکی خوشمزه نبود. مقصد سوم یه جنس دیگه داشت. باید حسش میکردی، باید لمش میکردی، باید تجربه‌اش میکردی. بعد از چند ساعت بساط کردن و باز شدن مغازه‌ها، عازم بازار خان بازار قدیمی یزد شدیم. جایی که متفاوت‌ترین حس رو در طول سفر برام داشت. تقریبا یک ساعتی رو مشغول دیدن و هم کلام شدن با کسبه بودم. آنقدر جذاب و شیرین بود که اصلا گذر زمان حس نمی‌شد. آهنگر، مسگر، قلمکار و فروشنده‌ها همه کنار هم نشون میدادن که وقتی داری تو بازار خان قدم میزنی، انگار هنوز تو دوران قاجارهستی.

مسگری در بازار خان

مقصد سوم فقط با دیدن تکمیل نمیشد. باید تجربه‌اش میکردیم. بعد از کلی پرس و جو به یه اسم رسیدیم به نام حاج حسین آدابی. یک استادکار مسگر. بعد از کمی گشتن پیداش کردیم و شروع کردیم باهاش هم صحبت شدن. گوش هاش شنوایی خودش رو تا حدودی از دست داده بود. البته حقم داشت ضربات پتک بر مس خیلی صدای خوشایندی تولید نمی‌کرد با این وجود من نشستم کنارش و شروع کردم به هم صحبت شدن باهاش. خیلی سرش شلوغ بود و حوصله نداشت ولی تا جای ممکن باهاش همراه شدم، حرف زدم، پتک زدم و شاید هم گند زدم ولی تجربه کردم و این دقیقا همون اتفاقی بود که برام ارزشمندترین بخش سفر رو رقم می زنه اون هم تجربه کردن بود.

بعد از کلی تجربه‌های جذاب، به شورانگیزترین بخش سفر یعنی مقصد چهارم رسیدم دیگه وقت قدم زدن تو محله ی فهادان منطقه ی پولدارهای قدیمی یزد بود. اکثر املاک و عمارتها در حال بازسازی و مربوط به دوره ی قاجار میشد که این بازسازی‌ها هم نقاط مثبت و هم منفی داشت. از یه جهت توسعه‌ی سریع، اصالت عمارتها را تحت شعاع قرار داده و ازجهت دیگر تا حدودی به حفظ این بناها هم کمک کرده بود. تو محله‌ی فهادان، فقط باید قدم میزدی. از زیر طاق کوتاه کوچه‌های خشتی رد میشدی و دنبال یه پشت بام میگشتی تا از روی اون ببینی چقدر شهرسازی در گذشته اصول و قواعد داشته که هیچ کدوم اونها الان رعایت نمیشه.

محله فهادان

از قدم زدن تو کوچه‌ها سیر نمیشدم. هر از چند گاهی، از لحاظ جسمی، خسته و روی زمین می‌نشستم و روحم رو به پرواز در می آوردم و به تاریخ کوچه‌ها و انسان‌هایی فکر میکردم که در این کوچه پس کوچه‌ها زندگی میکردند. به دوچرخه‌هایی که هنوز بود، پیرمردهایی که خسته ولی شادمان از میان کوچه‌ها رکاب میزدند. همه چیز سر جای خودش بود. کمتر شهر و محله ای تو ایران رو میشه مثال زد که مثل محله‌ی فهادان انقدر هیجان انگیز باشه. پس از چند ساعت پرسه زدن توی عمق تاریخ این کوچه‌ها، وقتش رسیده بود که از افقی دیگه به این محله نگاه کنم. هدف تغییر کرد. به دنبال یک پشت بام می‌گشتم تا یه دست بودن شهر از اون زاویه هم ببینم.
محله پر بود از عمارتهای در حال بازسازی که هر کدوم با خلق یک تاریخچه به یک موزه کوچک برای بازدید گردشگرها تبدیل شده بود. برای دیدن پشت‌بام وارد یکی از این عمارتها شدم. معماری که روح سازه رو ازش گرفته بود، اصلا برام جذابیت نداشت و مستقیم به سمت پشت بام حرکت کردم تا در نهایت افق یک دست خونه های قدیمی یزد، بادگیرهایی که در تابستان زندگی بخش به مردم کویر، گنبد و گلدستهایی که هویت بخش اصالت مردم یزد بود رو در کنار هم ببینم و فقط به این فکر میکردم که این المان‌ها به تنهایی چه بی‌معناست و در کنار هم چه زیبا.

محله فهادان

در انتهای سفر یک روزم به یزد و بعد از ۱۵ کیلومتر پیاده روی در کوچه پس کوچه‌های کم نظیر یزد و کسب تجربه های جدید، فقط یک نکته بود که بارها تو ذهنم تکرار میشد و از تکرار شدنش واقعا شادمان بودم. اونم این بود که: «هنوز یزد، یزد مونده.»

درباره‌ی محمدابراهیم قاسمی

برای فرار از روزمرگی‌ها، زندگی‌ام رو تو کوله‌ام خلاصه کردم. به دست آوردن تجربه‌های جدید از طریق سفر کردن، برام ممد حیات‌ه و مفرح ذات :)) به قول یه بزرگی، سفر کردن آدم رو متواضع میکنه چون تازه میفهمی چه جای کوچکی رو در این دنیا اشغال کردی. پس سفر کن ...

همچنین ببینید

روستایی به نام هجیج

هجیج روستایی زیبا در استان کردستان است که کنار رودخانه‌ی سیروانی که پشت سد داریان آرام گرفته، قرار دارد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *