خانه / بومگردی / بزنیم به جاده‌خاکی شماره ۲ – راهنمای سفر به محلات و خمین
جاده خاکی در حوض سلطان

بزنیم به جاده‌خاکی شماره ۲ – راهنمای سفر به محلات و خمین

باز میخوام از سفری که پایان هفته داشتم بگم، یه سری تجربه جدید، یه برنامه سفر تازه، کلی ماجرا، نوشتنش به عنوان خاطرات سفرم و به اشتراک گذاشتن این حسِ خوب و اتفاق با شما…

اینبار هشت نفره، با دو ماشین زدیم به جاده؛ چون به جاده خاکی ایمان دارم، شب راه افتادیم، ساعت ۹ شب به مقصدِ یه روستای بی‌نام و نشان تو مسیرِ تهران-قم حرکت کردیم.

روستایی به اسم انجیرلی، انتهای یکی از اون جاده فرعی‎هایی که بارها گفته بودم از رفتن بهشون پشیمون نمیشید!

مهمون یه خانمِ تنها که قبلا باهاش آشنا شده بودم. رسیدیم، شام‎و زدیم و خوابیدیم. نگم از صبحانه‎ش براتون، صبحانه‌ی ارگانیکِ روستا، سرشیر و کره ترش و مربا و شیره و شیرِ تازه! تا تونستم خوردم! دست آخر هم رفتیم پیش حیووناش، چند تا بز و مرغ و خروس و اردک و غاز و کفتر و سگ! یادم رفت بگم، تو مسیری که داشتیم میرفتیم یه مهمون هم همراهمون بود توی ماشین: خروسی که برای اون خانم اورده بودیم!!

زدیم بیرون و یه ساعت بعد کنار دریاچه حوض سلطان بودیم. بار سومی بود که میرفتم حوض سلطان، هر بار برام تازگی داشت و این بار هم ذره‎ای از اون شگفتی که کم نشد هیچ، علاقه‎م بهش چندین برابر شد. خدا رو شکر بر اثر بارش‎های زیادِ اخیر دریاچه پر از آب بود، به حدی که سمت چپ جاده دریاچه کاملا موج داشت!! راه رفتیم و چرخیدیم و کیف کردیم و عکس گرفتیم و بالاخره ازش دل کندیم و پیش به سوی ادامه راه حرکت کردیم…

حوض سلطان

مقصد نراق بود! بی هیچ دلیلی! طبق معمول اخیر از راه‎های فرعی رفتیم. تو مسیر به ازای هر اتفاق یا چیزِ شاخصی که می‎دیدم توقف می‎کردیم. یه بار به خاطر سازه‎های انسانی

سازه انسانی

یه بار به خاطر اتفاقات طبیعی، مثل ابرها یا کوه‎ها یا مناظر

منظره طبیعی

و یک بار به خاطر یک دره!!! دره‎ای که بر اثر حرکت آب و رودخانه تشکیل شده بود و اون موقع خشک بود تقریبا؛ از اون بالا که میومدیم، میدیدم که جریان آب توی رودخونه متفاوت‎ه و جریانی ایجاد کرده که میشه لایه‎های زمین رو توش دید، چیزی شبیه به کال‎جنی طبس (که البته نرفتم و از عکس‎هاش می‎گم)، ماشین رو پارک کردیم و رفتیم داخل دره و بستر رودخانه و انگشت تعجب به دهان گرفته و اااااااااه ااااااااااه کنان پیش رفتیم! ناگهان… یک پرنده بسیار بزرگ (که ما بهش میگیم عقاب و نمی‎دونیم چی بود) بالش رو باز کرد و از بالای سر ما بال به فرار گذاشت! اتفاقی که توی زندگی آدم «خاص»ه!!! بنده هم که از شدت ترس و ذوق و شوق و خلاصه هفت هشت تا حس دیگه مثل اون دوستمون یه ده بیست متری بال‎بال زدم و ذوق مرگ بودم به شکل خودم! متأسفانه تو این لحظه و دیدن این اتفاق سه نفر از ما بیشتر حضور نداشتن! دو نفر که اصلا پایین نیومدن و س نفر دیگه هم خیلی عقب‎تر از ما بودن! این ماجرا خودش شد یه برنامه‎ای که سر فرصت یه پیمایشِ توپ از این مسیر داشته باشیم.

دره، پرنده

پیش رفتیم… توی یه رستوران بین راهی با نشونه وجود تریلی‎ها دم درش غذا خوردیم و کم‎کم داشتیم به نراق نزدیک می‎شدیم که با سرچ‎هام دیدم که مایی که تا برسیم اونجا شب میشه و شاید نتونیم با توجه به شرایط استفاده بهینه رو ببریم، بهتره که راه رو به سمت محلات کج کنیم و خلاصه بجای اینکه از دلیجان بریم چپ، بریم راست! سر راه تو روستای نیم‎ور از چند ستون بجا مونده در دوره ساسانی و مربوط به آتشکده آتشکوهِ نیم‎ور دیدن کردیم و بعد تو روستا قدم زدیم و شاهد غروبِ زیبای کوهستانی‎ش شدیم.

ستون های آتشکده آتشکوه ساسانی

رفتیم محلات، از «سر چشمه» شروع کردیم. شمالی‎ترین نقطه شهر که چشمه آبگرم ازش روون بود و پایینش کلی درخت چنار و یه پارک زیبا و کلی آدم و اتفاق و شاید بشه گفت یه شهر رو داشت! در بدو ورودمون به شهر به دوستِ هم دانشگاهیم زنگ زدم و بعد از حال و احوال، ازش کلی اطلاعات شهرشون‎و گرفتم و باعث شد که خیلی بهتر و راحت‎تر و سریع‎تر به اونچه که می‎خواستم برسم. امیر لطف کرد و خیال مارو از اقامتمون توی محلات تضمین کرد. بعد از اون ما راهی «آبگرم» شدیم. خلاصه بخوام بگم بقول اون بزرگوار «شست برد»! فوق‎العاده بود واقعا!

امیر راست می‎گفت، محلات متفاوت بود، هویت داشت به نظرم و بدجور خودش رو تو دلم جا کرد و در کنار مکان‎ها و شهرهایی قرار گرفت که بعدا بازم بهشون سر بزنم.

می‎گفتن بهار خیلی شلوغ‎ه و ما خوب موقعی اونجا بودیم، سرد بود، اما خب خلوت هم بود و بسی دلچسب‎تر!

فرداش، جمعه، سه نفرمون از محل اقامتمون تا سرچشمه پیاده رفتیم و تو کوچه پس کوچه‎های شهر گشتی زدیم و بقول بنده «ساختار شهر» در روز هم دستمون اومد.

سرچشمه محلات

محلات دهکده گل داره، یه خیابون که پر از گلخونه‎ست و آدمایی که شغلشون سال‎هاست کار با گل و گیاه و درخت‎ه. با یکیشون هم‌صحبت شدیم و داستان زندگیش رو پرسیدیم، پنجاه و پنج سال بود که اینکارو می‎کرد، تو تهران، جاده خاوران کار می‎کرده، خسته شده از اونجا و اومده اینجا که با آرامش بیشتری به کارش ادامه بده!

دهکده گل محلات

آبِ موردِ نیاز برای گلخونه‎ها از سه طریق تهیه میشه: آب چشمه‎ها و جوی‎هایی که از سرچشمه میان، آب قناتِ قدیمی‎ای که وجود داره و استخرِ بزرگی که همون حوالی هست. بازدید از دو قناتی که در مزارع و نزدیک گلخونه‎ها بود هم خالی از لطف نبود و باعث شد ارتباط بیشتر و بهتری با افراد محلی برقرار کنیم.

وسط شهر یه درختِ چنارِ ۲۵۰۰ ساله وجود داره که به نظرم میشه ساعت‌ها نشست و نگاهش کرد و در مقابل عظمت و سنش سر تعظیم فرو آورد! یکی از محلی‎ها می‎گفت قدیما می‎نشستن دور درخت و حرف می‎زدن و خوش می‎گذروندن و ساعت‎ها کنارش زمان سپری می‎کردن! الان یه میدون شده به اسم «چنار» که چهار طرفش خیابون‎ه و محل گذر ماشین‎ها!

چنار محلات 2500 سال

خوبی دیگه محلات داشتن معادن بزرگ سنگ ساختمانی تراورتن‎ه که اشتغال‎زایی خوبی کرده و به نظر من زیبایی خاصِ خودش رو هم داره. از شهر محلات میشه گله به گله تو کوه‎های مقابل این معادن رو دید؛ یکی از اون‎ها خیلی بزرگ‎ه و تقریبا کلِ یک کوه، در حالِ برداشتِ معدنی‎ه و ۲۲ شرکت دارن روش کار می‎کنن. دیدن این معدن از نزدیک، آخرین قدم ما برای دیدن محلات بود. این پایانِ روز دوم سفر بود و یک ماشین چون باید شنبه صبح سر کار می‎بودن راهی تهران شدن و ازون به بعد چهار نفری که باقی موندیم شبونه راهی خمین شدیم و رفتیم برای ادامه سفر…

معدن محلات سنگ تراورتن

شب بودا، تاریک هم بود، ولی خب باز آخرش زدیم به جاده خاکی. شب که خوب نیست آدم تو شهر بخوابه اصن!! روستای سده حمزه‎لو که بعد از آشنایی با آقا بهمن و یه سر رفتن تا خمین و گرفتن کلید اتاق مربوط‎ه، رفتیم به سمت گلخونه‎های اون اطراف تا در هوای چندین درجه زیر صفرِ اون شب کنار بخاری لذت ببریم، شام درست کنیم و بخوابیم… چه هوایی، چه حالی، چه شامی، چه خوابی… و از همه مهمتر چه طلوعی!!! لذت دیدن طلوع انقدر زیاده که به نظرم قدرت «شستن و بردن» زیادی داره اما نمی‎دونم چطوری‎ه که آدم بازم هر روز این داستان یادش میره و صبح توی رختخواب یه نیروی عجیب و وسوسه‎انگیزی تو رو به ادامه خواب دعوت می‎کنه؛ لازم‎ه بگم اون روز هم مجبور بودیم که صبح زود بلند بشیم و بریم! (البته این بخش هم کاملا یه مشکل شخصی‎ه که بنده به جد در صدد جبران و رفعش هستم)

اول یه سر رفتیم کوه بوجه و بقولی بامِ خمین، تا یکم روزتر بشه و بریم که چند جای دیدنی رو ببینیم…

منزلِ محل تولد تا نوزده سالگی روح‎الله خمینی بسیار زیبا بود، دارای چندین حیاط و ساختمان‎های قدیمی با معماری جذاب…!

بعد از اون چرخی در بازار سنتیِ خمین که همیشه باید تو برنامه دیدن یک شهر باشه به نظرم؛ و در نهایت موزه و قلعه (منزل) سالار محتشم که دارای معماری تلفیقی ایرانی اروپایی است و قدمت آن به اواخر دوره قاجار برمی‎گردد.

سالار محتشم خمین

بعد از اون به سمت روستای ریحان از شهر خارج شدیم، جاذبه‎ای جذاب‎تر از اینکه وارد یک جاده فرعی بشیم، ماشین رو پارک کنیم، به همراه زیرانداز و پتو یه جای خشک رو پیدا کنیم و بی دغدغه و آرام زیر تابش آفتاب بخوابیم، پیدا نکردیم! از جمله خواب‎هایی که طعمش باقی خواهد ماند.

اونچه که در ما ذوقِ بیداری و حرکت ایجاد کرد، دیدن سنگ نگاره‎های اطراف خمین بود. در همان جاده‎ای که دیشب و امروز صبح از آن گذر کرده بودیم، در روستای قلعه جهان! بدون تابلو و نام و نشانی و به طریق پرسیدن از محلی‎هایی که از قضا تعدادشان زیاد هم نبود و باید به سختی پیدایشان می‎کردی! باز هم جاده خاکی، جاده خاکی‎ای که در نهایت ماشین هم نمی‎توانست از آن گذر کند؛ پیاده شدیم و زدیم به دلِ کوه و با نشونه‎هایی که محلی‎ها دادند بالاخره دیدیم آنچه که مربوط به ۴۰ هزار سال تاریخ بشر است و این بار انگشتی که از تعجب در دهان بود را گاز گرفتیم!!! توصیفِ آن ممکن نیست، باید رفت و یافت و ماند؛ دیدن هم دردی از ما دوا نکرد، فقط آتشی بر دلمان گذاشت که بیاییم و بمانیم و بگردیم و ببینیم، تا شاید بفهمیم! جاده خاکی با آدم چه‎ها که نمی‎کنه! یاد بیت آخر «هنر گام زمانِ» سایه افتادم… « از راه مرو سایه که آن گوهر مقصود، گنجی‎ست که‎اندر قدم راهروان است»

سنگ نگاره خمین

غروبِ شنبه آتشِ افتاده بر دلمان را کمی آرام کرد، نشستیم به تماشایش، به تماشای دریای بی انتهایی که علیرضا اول دیده بودش، سنگ‎های در دریا، جنگل‎های حرایش و کم‎کم ناپدید شدنش…

تماس تلفنی‎ای به ما خبر داده بود که باید شب راهی تهران می‎شدیم، به سمت اراک حرکت کردیم و بعد از وعده‎ای (صبحانه) که ساعت ۱۰ خورده بودیم، وعده‎ای دیگر (شام) را با اشتیاقِ فراوان در رستورانِ «ایزی دیزی» در اراک خوردیم، معرکه است این رستوران!

غذا رستوران ایزی دیزی

راننده شب علیرضا بود، آهنگ گذاشتیم و در سکوتی گرمِ فکر کردن بودیم، در میانه راه چایی دم کردیم و در سرمای جاده نوشیدیم و حدود ساعت یک شب به میدان انقلاب رسیدیم…

خستم از هرچی رسیدن اگه پشتش سفری نیست! (بخشی از آهنگِ قصه آخرِ دنگ‎شو)

درباره‌ی امید ادیب‌زاده

خوشحالم ازین که الان میتونم بگم دارم زندگی میکنم. زندگی کردن رو تو سفر یاد گرفتم، خیلی وقت ازش نمیگذره که ماجرا شروع شد. زندگی الان من شامل سفر، کتاب خوندن، دیدن، صحبت کردن، ارتباط با آدم‎ها، تجربه کردن، کار در جهت مسئولیت‎های اجتماعی و یکم پول دراوردن میشه. اینکه چطوری سفر میکنم، چطوری پول در میارم، کارهای داوطلبانه‎ام در چه حوزه و محدوده‎ای‎ه و... بماند برای فرصت مناسب‎تر!

همچنین ببینید

چوپان - سیروان - کردستان

کردستانی که شنیدم، کردستانی که دیدم

از فرهنگ، رفتار، آداب، خلقیات و ارزش‎های کردستان گفتم، اونچه که در سفرهام دیدم و باز هم برای لمسشون مشتاقم...

دیدگاهتان را بنویسید

مشتاقانه در انتظار شنیدن نظرات شما هستیم. وارد کردن ایمیل هم اختیاری‌ه :)