خانه / شکمگردی / اولین کافۀ من: یا چرا ما به کافه می‌رویم؟!

اولین کافۀ من: یا چرا ما به کافه می‌رویم؟!

 

وقتی اولین بار قدم به سالنی نیمه تاریک، با سقفی کوتاه و دیوار‌های قهوه‌ای سوخته گذاشتم؛ هنوز یک پسر بچۀ دبیرستانی بودم. فکر کنم ۱۵ یا ۱۶ سال‌م بود. خوب به یاد دارم سرامیک‌های سفید کف سالن، از شدت رفت‌و‌آمد حسابی چرک‌آلود شده بودند. تقریبن از همان زمانی که از مرحلۀ خوردن غذای مایع _عمدتن شیر_ به غذای جامد ترفیع گرفتم؛ عشق من به غذا و انواع خوراکی‌ها شروع شد و از همان سن کم رستوران‌گردی را شروع کردم. در واقع، وقتی در آن روز بهاری و زیادی روشن با گرده‌ها و شکوفه‌های مختلف که در هوا پخش بود، قدم به اولین کافۀ رسمی و تاریک عمرم گذاشتم، احتمالن بیشتر از باقی هم‌سن و سالان‌ام، غذا خوری و رستوران دیده بودم. این موهبت را از صدقه سریِ تنها عموی‌م داشتم که به واسطۀ ازدواج قریب‌الوقوع‌اش در آن سال‌ها، پایه‌ترین آدم بزرگِ قابلِ اعتماد برای خانواده‌ام بود تا بی‌اما و اگر مرا به او بسپارند.

برگردیم به اولین کافه، برخلافِ شرایط آن زمان‌م، اولین حضور رسمی‌م در کافه نه با عموی گران‌قدرم بل‌که با معلمِ انشایِ دورۀ راهنمایی‌م و در جایی که امروز کافه وُرتایِ انقلاب ـکیک استودیوـ قرار دارد، رغم خورد. فکر می‌کنم اسم‌ش سپید‌و‌سیاه یا همچین چیزی بود، به دلیل تغییراتی که بعد‌ها رخ داد؛ هیچ‌وقت دوباره آنجا نرفتم از آن روز هم جز خاطراتی وهم‌آلود چیز مستندی به یاد ندارم. اگر بخواهم همان‌ها را امروز بنویسم، دو سه خطی بیشتر نمی‌شود ولی از آنجایی که بنا به قانونی نانوشته، اغلبِ اولین‌بار‌ها باید جادویی و خارق‌العاده باشند و همچنین به خاطر ذهن مُستعد من برای جادویی کردنِ همه چیز، از خاطرۀ آن روز حماسه‌ای خلق می‌کنم با مضمونِ ضمنیِ کارِ من روزی که می‌پرداختند، از برای آن روزم می‌ساختند! البته که چنین نبوده و اگر سهون جایی در میانۀ متن، چیز غیرواقعی و دور از منطقی خواندید، بگذارید به حساب همین روضه‌ها که خواندم.

پس از اولین باری که پای‌م به کافه‌ای باز شد؛ مدت‌ها طول کشید تا دوباره رفیقِ شفیقِ جسوری پیدا کنم که با من قدم در تالار شگفتی‌ها بگذارد. آن موقع حتی فکر تنها رفتن به کافه هم از مخیله‌ام نمی‌گذشت. بماند که تا همین اواخر ­_یعنی حدود دو سال پیش_ هم این کار را تنهایی انجام نمی‌دادم. وقتی دبیرستانی بودم فکر می‌کردم کافه‌ها جای دانشجو‌هاست که برای انجام پروژه‌های مهم، حل تمرینات سخت یا دست کم حرف‌های سیاسیِ بو‌دار، دور هم جمع می‌شوند. با این اوصاف خودم را برای حضور در چنین جایی کوچک و ضعیف می‌دیدم. فکر می‌کردم حتی اگر با دوستی هم‌سن خودم آنجا باشم، همۀ آن دانشجو‌هایی که سرشان با کار‌های مهم گرم است؛ برمی‌گردند و بخاطر بی‌احترامی به معبد مقدس، محترمانه یا حتی بدتر، می‌خواهند که آنجا را ترک کنم. یا همگی‌شان دست از کار می‌کشند و آن‌قدر زل می‌زنند به من تا فضا از سکوتی خفه‌کننده پُر شود. فقط وقتی خودم دانشجو شدم فهمیدم که آن پروژۀ مهم و تمرینات سخت فقط برای پیدا کردن زوج مناسب است و همۀ آن‌ها که شرح‌ش رفت چیزی بیش از خیالات کودکانه نبودند.

اما چیزی در کافه‌ها جریان داشت که در بهترین رستوران‌ها و غذاخوری‌های شهر نبود. در اینجا آداب و فرهنگ خاصی حکم‌فرما بود. به عنوان مثال، مُشتی از خرمن را می‌آورم: در کافه‌های اصولیِ تهران، منو کمی دیرتر سر میز مشتری می‌آید. _حتی بهتر است از مهمان به جای مشتری استفاده کنم چرا که رسم کافه‌داریِ سنتی تا بوده چنین بوده و هست_ پس از آن، گارسون/سالن‌کار به اندازه دوبار خواندنِ تمام و کمالِ منو، به تو فرصت انتخاب می‌دهد و حتی زمانی که برای سفارش گرفتن سراغ‌ت می‌آید؛ باز هم می‌توانی کمی معطل کنی یا دربارۀ غذا‌ها، نوشیدنی‌ها و مواد تازه‌ای که آن روز به دست‌شان رسیده و یا حتی حوصلۀ آشپز/باریستا برای درست کردن غذا‌ها/قهوه‌ها صحبت کنی. همه و همۀ این‌ها، تنها به‌خاطر رساندن یک پیام است: اینجا زمان رام است و هیچ‌کس برای هیچ‌چیز عجله ندارد. مردم به کافه نمی‌روند تا غذا بخورند یا چای و قهوه بنوشند. چرا که اگر نیک بنگیرد قیمتِ اغلبِ اقلامِ منوی کافه‌ها چندین برابر آنچه می‌توان در خانه تهیه کرد؛ است. مردم به کافه‌ها می‌روند تا وقت‌شان را هدر دهند. یا به قول حافظ با کمی نارضایتی، “وه! که در این خیالِ کج، عمرِ عزیز شد تلف!”  البته خوب نیست که بعد از تمام تعریف‌های‌م با یک فعل منفی رفتار گاوِ نُه مَن شیر دِه از من سر زند. پس بگذارید به جای “هدر دادن” بگویم، مردم به کافه‌ها می‌روند تا نفهمند که زمان چه بی‌رحمانه بر جوانی‌شان می‌تازد. به جای این تلخ‌کامی‌ها با رفیقِ موافقی گپی بزنند و دلی شاد کنند.

درباره‌ی رامین عضدی

خب من رام هستم. اغلب کتاب می‌خونم و گاهی چیز‌هایی می‌نویسم. اما از برنامه‌های روتین زنده‌گی‌م، انسان‌خوانی و انسان‌خواری‌ست. شنیدن داستان آدم‌ها برای من، دوست و آشنا و غریبه نداره. هر کسی که باشه فقط کافیه پای صحبت من دور میز کافه‌ای بنشینه، چای یا قهوه‌ای هم باشه و بوم! اینجا از من فراز و فرود زنده‌گی‌ها روی میز کافه‌ها رو بخونید و جاهای دیگه، چیز‌های دیگه...

همچنین ببینید

مقدمات کافه‌گردی: تقسیم‌بندی‌ای من درآوردی!

کافه‌ها بر اساس تقسیم بندی‌ای کاملن من در‌آوردی، به سه دستهٔ مجزا تقسیم می‌شوند. به فراخور سلایق و علایق‌تون شما می‌تونید از هر کدوم از این دسته کافه‌ها بهره ببرید. حتی ممکنه مثل من دستی در کافه‌گردی داشته باشید و تقسیم‌بندی‌های غیراصولی خودتون رو بسازید. این‌ها که شرح‌ش رفت حاصلِ قریب به یک دهه کوشش من در گشت‌و‌گذار بین کافه‌ای‌ست.

دیدگاهتان را بنویسید

مشتاقانه در انتظار شنیدن نظرات شما هستیم. وارد کردن ایمیل هم اختیاری‌ه :)